محصولات اتك
قند لادن
محصولات تبرك
فرش الماس كوير
چي توز
مزمز
قلم چي
شامپو صحت
وارنا، صنايع شير تهران
دستمال کاغذي
گلريز
تخم مرغ تلاونگ
زر ماكارون
نود اليت
بستني دايتي
ايرانسل
محصولات فرهنگي سروش
لينا لوله اي
دمپايي نيکتا
محصولات تبرک
چيپس ذرت پفيلا
پارک ارم
قالي شوي ايران مهر
ايزوگام شرق
قند و شکر لادن
افق بهارستان
اموزشگاه علوي
تشک دالوپ
موسسه سينا
پالاز موکت
رنگ انگشتي اريا
عرقيات گياهي نادر
تبلیغات ستاد کروبی که تقریبا می توان گفت تبلیغاتی از نوع نسل سومی هاست مرا به یاد آلبوم گل یخ کوروش یغمایی می اندازد. هر چند تولید 1354 است اما هنوز که هنوزه آهنگ هایش دلنشین است. شاید در آن دوران که اغلب ترجیح می دادند شش و هشت باباکرمی و یا بعضی ها بنان و از این دست موسیقی ها بشنوند کمتر کسی به ترانه هایش به دید ترانه های زیبا می نگریسته. یادم می آید در سفرها هر بار که نوبت به نوار گل یخ می رسید خاطرات پدرم زنده می شد که ما آن زمان آهنگ ها و طرز خواندنش را به سخره می گرفتیم. بگذریم...
شاید فرزندانمان به خود ببالند که در روزگاری که رؤسای جمهور این مملکت با شعار و کوبیدن یکدیگر به مسند می نشستند کسی آمده بود که از زمان خودش پیش بود، برای هدفش برنامه داشت و تبلیغاتش با بقیه متفاوت بود. کاش می شد به شعور سیاسی توده مردم اعتماد کرد، آنگاه میشد خیلی کارها کرد. حیف که مردم را بی خبر نگه داشته اند...
دو روزي ميزبان دو عزيز و برناي كوچكشان بوديم. هر چند لحظات، بسيار دلنشين بود، ليكن دلتنگي و جاي خاليشان عذاب مي دهد اين دل صاحب مرده را...
معصوميت كودكان را دوست دارم كه در نگاهشان فرياد مي زند. دلم لك مي زند براي لحظه هاي بي خبري...
دلم لك مي زند براي لحظه هاي تكرار نشدني...
دلم لك مي زند براي بودن...
دلم لك مي زند براي زندگي...
بی شک داستان یوسف (ع) یکی از زیباترین داستان های قرآن است که شاید همین و تنها همین مساله موجب میشد بینندگان زیادی که اکثرشان واقف بر ضعف مفرط سریال از فیلمنامه گرفته تا انتخاب بازیگر و ضعف کارگردانی (که این یکی واقعا در سطح بسیار پایینی بود) بودند جمعه شب ها ساعت 10 به انتظار شروع این سریال باشند.
قصد بر تفصیل اندر بحث ضعف این سریال نیست، چه اکثر مردم حتی با داشتن اندکی اطلاعات سینمایی (که البته نگارنده خود را نیز در این زمره به حساب می آورد) و یا شاید حتی با دیدن تعداد محدودی فیلم های تاریخی (و حتی آنهایی که در ایران ساخته شده اند) به این نکته اذعان دارند. ولی بی شک دیدار یوسف و یعقوب در این سریال از آن دسته بخش هایی است که نمی توان پیرامونش سخن نگفت.
اینکه چرا یوسف با آن همه دلهره و اضطراب پس از اعزام آن همه خدم و حشم به استقبال رفت بماند، اینکه چرا یوسف قبل از دیدن پدر و پیاده شدن از اسب آن همه آرام و با متانت می خرامید بماند، اینکه چرا یوسف گمان کرد پای پیاده زودتر به پدر میرسد و از اسب پیاده شد هم بماند...
تا اینجای کار هنوز هیچ چیز غیر عادی نبود، چرا که همه انتظار چنین ضعف هایی را داشتیم، ولی به قول یکی از دوستان شفیق که می گفت خودم را آماده کرده بودم که با دیدن لحظه دیدار پدر و پسر (و به یاد شرح داستان قرآنی آن) هر چه احساس دارم به دوش اشک ها بریزم تا بیرون بریزانندشان، همه با دیدن لحظه ای که آن دو به هم رسیدند مجالی به جز قهقهه های بلند نیافتیم وقتی که بوسه پیامبران را بر لب های یکدیگر مشاهده کردیم. و اینگونه بود که پس از 30 سال و در آغاز دهه چهارم انقلاب چنین سکانسی از رسانه ملی پخش شد. و این هم پایانی بود بر سریال یوسف پیامبر...
و دیگر هیچ...

کتاب راز (the Secret) تموم شد...
و چقدر خوب بود...

احساس رضایت کامل...
تشکر بی کران از فردی که در پست قبلی، کامنت پنجم رو بدون اسم (و البته بسیار محترمانه) گذاشته است...
اینو هر کی نبینه به مرگ جاهلیت از دنیا رفته!!!
مقاله عجیبی که در EGU2009 پذیرفته شده...

منبع: وبلاگ استادان علیه تقلب
اگه نمی تونید بخونید برید به این لینک:
http://i42.tinypic.com/2ep6f5s.jpg
مدتی نبودم،نبودنی از آن نبودن ها که خودت هم نمی دانی کجایی...
ولی باز پیدایم شد :)
(فقط خواهشا اون دسته از عزیزانی که تحمل اینجانب را ندارند به خط بالا گیر ندهند، با تشکر)
الان دقیقا همین حالتی هستم که توی این عکسه...

کاش همیشه "پس از دفاع" بود...
وای که چقدر بچه جنوب و بیابان و صحرا بودن خوب است...
دوران خوابگاه یادش بخیر، یادم می آید هر وقت باران می بارید همه می نالیدند. دوستی دارم اهل رشت، همین که می دید باران می آید به زمین و زمان فحش می داد، اما من شیرینی توی دلم را حتی روی زبانم هم می توانستم حس کنم.
حال همه اینها به کنار، زمانی که اولین بار باریدن برف را دیدم که مصادف بود با سنگین ترین برف سال های اخیر تهران (سال 83)، مرا می گویی از فرط خوشحالی و سرمستی به دیوانه ها می ماندم، مدام به سوم شخصی فکر می کردم که مرا می پاید، حتما اگر جای او بودم به دیوانگی خودم شک نمی کردم، تازه کلی هم سوژه خنده برای جمع دوستان پیدا میشد. آن برف، خاطرات شیرین دیگری نیز برایم به ارمغان آورد که جایش در این نوشته نیست...
میز کارم رو به پنجره است، کافی است چشمم را از روی مانیتور کمی بالا بیاورم تا دانه های زیبای برف را ببینم. خدا می داند در طول نوشتن این متن چند بار دو کره چشمم بالا و پایین لغزیدند...
وای که چقدر من جنوبی بودنم را دوست دارم و لطافت باران و برف را...

