تبليغاتX
گذری بر زندگی

گذری بر زندگی

نظم نوین اقتصاد!


همین چند روز پیش بود که دیدم توی روزنامه معاون اول رییس جمهور گفته بود می خوایم نظم نوین اقتصادی رو بنا کنیم. تا همین دیروز تو کف این جمله بودم که بالاخره تونستم یکی از مبانی این نظم نوین رو کشف کنم.

دیروز توی اخبار همه شنیدن که صادرات ایران رشد داشته، اونم رشد 31 درصدی در 4 ماه اول سال. و اینطور شد که همه خوشحال شدن.

حالا بریم سر اصل مطلب. من که خیلی از اقتصاد سرم نمیشه اما یهو یادم افتاد به یه درسی که سال آخر دوره کارشناسی داشتیم به نام مدیریت صنعتی. یادمه یکی از معیارهای رشد صنعت سود بود که اینطوری حساب میشد:

مخارج - فروش = سود

خوب دیگه، همه چی مشخصه، یکی از مبانی نظم نوین اقتصادی که ما در چشم انداز دنبال می کنیم اقتصادیه که معیار رشدش میزان فروشه...

دوست دارم ایرانو، خداییش هیچ جای دنیا اینقدر case پیدا نمیشه... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 14:37  توسط هیچ  | 

کسی ندیده؟...


قرآنی رو که احتمالا از روی ققسه های کتابخونه به پایین پرت شده رو می تونید وسط تصویر ببینید. کسی کفن پوشا رو ندیده؟ من کارشون دارم؟



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 16:6  توسط هیچ  | 

کامنت...

تا حالا دقت کردید وقتی یه دختر مجرد متاهل میشه تعداد کامنت های وبلاگش با چه سرعت سرسام آوری کم میشه؟؟؟!!!

متنفرم...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 0:37  توسط هیچ  | 

بخریم...

محصولات اتك

قند لادن

محصولات تبرك

فرش الماس كوير

چي توز

مزمز

قلم چي

شامپو صحت

وارنا، صنايع شير تهران

دستمال کاغذي

  گلريز

تخم مرغ تلاونگ

زر ماكارون

نود اليت

بستني دايتي

ايرانسل

محصولات فرهنگي سروش

لينا لوله اي

دمپايي نيکتا

محصولات تبرک

چيپس ذرت پفيلا

پارک ارم

قالي شوي ايران مهر

ايزوگام شرق

قند و شکر لادن

افق بهارستان

اموزشگاه علوي

تشک دالوپ

موسسه سينا

پالاز موکت

رنگ انگشتي اريا

عرقيات گياهي نادر


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 9:11  توسط هیچ  | 

حیف!

تبلیغات ستاد کروبی که تقریبا می توان گفت تبلیغاتی از نوع نسل سومی هاست مرا به یاد آلبوم گل یخ کوروش یغمایی می اندازد. هر چند تولید 1354 است اما هنوز که هنوزه آهنگ هایش دلنشین است. شاید در آن دوران که اغلب ترجیح می دادند شش و هشت باباکرمی و یا بعضی ها بنان و از این دست موسیقی ها بشنوند کمتر کسی به ترانه هایش به دید ترانه های زیبا می نگریسته. یادم می آید در سفرها هر بار که نوبت به نوار گل یخ می رسید خاطرات پدرم زنده می شد که ما آن زمان آهنگ ها و طرز خواندنش را به سخره می گرفتیم. بگذریم...


شاید فرزندانمان به خود ببالند که در روزگاری که رؤسای جمهور این مملکت با شعار و کوبیدن یکدیگر به مسند می نشستند کسی آمده بود که از زمان خودش پیش بود، برای هدفش برنامه داشت و تبلیغاتش با بقیه متفاوت بود. کاش می شد به شعور سیاسی توده مردم اعتماد کرد، آنگاه میشد خیلی کارها کرد. حیف که مردم را بی خبر نگه داشته اند...


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:54  توسط هیچ  | 

به بهانه دلتنگي...


دو روزي ميزبان دو عزيز و برناي كوچكشان بوديم. هر چند لحظات، بسيار دلنشين بود، ليكن دلتنگي و جاي خاليشان عذاب مي دهد اين دل صاحب مرده را...

معصوميت كودكان را دوست دارم كه در نگاهشان فرياد مي زند. دلم لك مي زند براي لحظه هاي بي خبري...

دلم لك مي زند براي لحظه هاي تكرار نشدني...

دلم لك مي زند براي بودن...

دلم لك مي زند براي زندگي...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:54  توسط هیچ  | 

به بهانه پایان سریال یوسف پیامبر


بی شک داستان یوسف (ع) یکی از زیباترین داستان های قرآن است که شاید همین و تنها همین مساله موجب میشد بینندگان زیادی که اکثرشان واقف بر ضعف مفرط سریال از فیلمنامه گرفته تا انتخاب بازیگر و ضعف کارگردانی (که این یکی واقعا در سطح بسیار پایینی بود) بودند جمعه شب ها ساعت 10 به انتظار شروع این سریال باشند.


قصد بر تفصیل اندر بحث ضعف این سریال نیست، چه اکثر مردم حتی با داشتن اندکی اطلاعات سینمایی (که البته نگارنده خود را نیز در این زمره به حساب می آورد) و یا شاید حتی با دیدن تعداد محدودی فیلم های تاریخی (و حتی آنهایی که در ایران ساخته شده اند) به این نکته اذعان دارند. ولی بی شک دیدار یوسف و یعقوب در این سریال از آن دسته بخش هایی است که نمی توان پیرامونش سخن نگفت.


اینکه چرا یوسف با آن همه دلهره و اضطراب پس از اعزام آن همه خدم و حشم به استقبال رفت بماند، اینکه چرا یوسف قبل از دیدن پدر و پیاده شدن از اسب آن همه آرام و با متانت می خرامید بماند، اینکه چرا یوسف گمان کرد پای پیاده زودتر به پدر میرسد و از اسب پیاده شد هم بماند...


تا اینجای کار هنوز هیچ چیز غیر عادی نبود، چرا که همه انتظار چنین ضعف هایی را داشتیم، ولی به قول یکی از دوستان شفیق که می گفت خودم را آماده کرده بودم که با دیدن لحظه دیدار پدر و پسر (و به یاد شرح داستان قرآنی آن) هر چه احساس دارم به دوش اشک ها بریزم تا بیرون بریزانندشان، همه با دیدن لحظه ای که آن دو به هم رسیدند مجالی به جز قهقهه های بلند نیافتیم وقتی که بوسه پیامبران را بر لب های یکدیگر مشاهده کردیم. و اینگونه بود که پس از 30 سال و در آغاز دهه چهارم انقلاب چنین سکانسی از رسانه ملی پخش شد. و این هم پایانی بود بر سریال یوسف پیامبر...


و دیگر هیچ...



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:50  توسط هیچ  | 

راز...


کتاب راز (the Secret) تموم شد...

و چقدر خوب بود...



احساس رضایت کامل...


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:0  توسط هیچ  | 

باز هم...


میر حسین موسوی:


[آمريکا و ايادی او] تصور می نمايند که هنوز می توان با تکيه بر انگيزه های شرک آلود ناسيوناليستی و ملی گرايی در کشور بحرانی را به وجود آورد. [5 اردیبهشت 1361 - به نقل از پارسینه]


برگشت به تمدن درخشان ایرانی و استفاده از فرهنگ غنی یک ملت بزرگ برای مدیریت این تغییرات درک و زحمت زیادی می طلبد و تنها با یک عزم ملی می توان کار انجام داد. [14 فروردین 1388 - نواندیش]



+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:14  توسط هیچ  | 

تشکر


تشکر بی کران از فردی که در پست قبلی، کامنت پنجم رو بدون اسم (و البته بسیار محترمانه) گذاشته است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:51  توسط هیچ  |